تبليغاتX
مریَمانه های بی هدف


مریَمانه های بی هدف

راهی که همیشه نا مریی است.راهی است که بین دل ها کشیده می شود!



یه چند روزیه کلافم و سر در گم همش فکر میکنم یه چیزو جاگذاشتم یا یه کار باید میکردم و نکردم .البته اینا عادتمه و هیچ وقت به خاطرش ناراحت نشدم

 اما حسی که این چند روز دارم .....! واسم گنگ و مبهمه!

***

امروز رفتم سراغ contact گوشیم و دونه دونه خوندم و کلی شماره پاک کردم .نمیدونم چرا اما فک کردم دوست دارم اینکارو بکنم

بعضی شماره ها رو هیچ وقت فک نمیکردم بخوام حذف کنم مثل صاحباشون که هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر زود فراموش کنم و فراموشم کنن....

دوستایی که کلی ازشون خاطرههای خوب وبد مونده تو ذهنم و کلی وقت باهم گذرونده بودیم !

یه استاد دیفرانسیل داشتیم همیشه میگفت رو دوستی های الانتون حساب نکنین چون نمیمونه و من هیچ وقت باورم نممیشد که گذشت زمان اینقدر بعضیا رو تو ذهنم کمرنگ کنه!

پ ن:دوستی های دخترونه و بی هدف اما خاص منظوره!

***

نمیدونم چرا الانم دلم میخواد گیر بدم به لینکای اینجا!!!

شاید از خیلی هاشون بیشتر از 2-3تا پست نخونده باشم!چرا لینکن پس؟

***

یه کمی این مدت تو خودمم و افسرده ....!

واسه همینم اینجا نمیام!

هیچ وقت نخواستم حداقل توی این دنیای مجازی شخصیت و عقاید و خواسته هامو پنهان کنم و نقاب بزنم به شخصیتم

هر چند نقد شم و واسه کسی بی مفهوم باشه حرفام و منطقام.

حتی میتونم بگم دوست دارم این نقدا رو.

ولی اینقدر درگیر خودمم که با نقاب و بی نقاب حتی حوصله خودمم نداشتم

هر چند اینجا رو خیلی دوست دارم و حتی آرومم می کنه!

اما گرفته تر از اونم که حتی دنبال آرامش باشم!

***

خاص نوشت یا دلنوشت یا منطق نوشت:(!؟)

حالا که با خودم کنار اومدم حالا که تونستم زندگی و ذهنمو حتی آرومتر از روزای با هم بودن کنم

حالا برگشتی و میخوای مثل اون موقع قانون شکنی کنی!

از هیچی جز دوباره رفتن راه جدایی نمیترسم

چون حداقل من به یقین رسیدم که راهی جز جدایی نیست .

 به عاشق بودنم شک کردم وحتی  به عاشق بودنت....

شاید اصلا نبودیم......!

اما به احترام دیروزمون ناراحتیه امروزتو نمی تونم تحمل کنم  اما چه کنم که دیگه میلی به بازی ندارم!

فکر کنم به نفعه هر دومونه!امیدوارم ببخشیم!

اما تنهایی الان رو به برزخ جدایی فردا ترجیح میدم!

حتی این تنهایو دوست دارم و فک کنم بهش احتیاج دارم!

می دونم توام قوی تر از اونی هستی که این روزا به من نشون  میدی!

***

کریسمس مبارک و از این حرفا.....!

***

یه چیزی هست که همیشه اذیتم می کنه

وقتی با خودم می جنگم که به چیزی فکر نکنم واسه یه لحظه هم اون فکر راحتم نمیذاره!

***

آخه اگه تورو نداشتم با کی اینقدر بحث میکردم و یه طرفه قاضی میرفتم  تا آروم شم خدای خوبم؟؟؟؟

ببخشم واسه همه بدیا... واسه اینکه فقط تو ناخوشیا میام سراغت....

نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت 18:9 توسط مریم| |

خدایا هیچ دلی رو عاشق نکن اصلآ

اگرم کردی برسونش به طرف که بفهمه تحفه ای نبوده طرف و خیال پردازی الکی کرده!

اگرم جدی عاشق موند الکی سختش نکن!هی سنگ های غیبی ننداز جلوش!

اگرم نباید به هم برسن در حد جنون از طرف متنفرش کن که هر وقت اسمش اومد جلو دهنشو بگیره و بدوه بره سمت دسشویی!

خلاصه که کسی رو تو خماری الکی نذار قربونت برم!

چی می گفتن بهش؟؟؟آهان دچار نکن کسی رو...!

****

آدم بعضی 2تایی ها رو که میبینه نسبت به هر چی 2تاییه شک میفته تو دلش اصلآ!

پ ن:آدم منظوره نه اشیا !یکی مونث یکی هم مذکر!

اصلآ آدم کلا به وجود عشق شک میکنه با این نوع 2تایی ها!

کلا از اینکه خودشم یه روزی همچین اسمی رو خودش می ذاشته احساس چندش میکنه!

***

اصلا من میخوام امروز گیر بدم به 2تایی ها حرفیه؟

آخه جدی بعضی عاشقیای این روزا خیلی ضایس!

پ ن:خودم می دونم همشون اینجوری نیس!

***

یاد گرفتم با دود قلیون از این دایره خوشکلا بسازم(یعنی از دهان مبارک خارج کنم)

بعد از کلی تلاش و تمرین البته!! اولین دایرم که درست شد دوستان همچین سوت و دستی زدن واسم که انگار ایران تو جام جهانی گل زده(بلانسبتِ ایران البته)تخیلتون قوی باشه خب!

رفیق ناباب همینه دیگه!ولی اینقدر خوچالم یاد گرفتم!

 تازه مدل قطاریم یاد گرفتم

پ ن:خاک وچوکم با این علایقم و یاد گرفتنام کلا!

***

نمیدونم چرا دلم میخواد یه بار دیگه باهات قلیون بکشم!

شدن یا نشدنش هنوز واسم سواله!

پ ن:فکر بیخود نکنه کسی!فقط میخوام دایره درست کردنمو به رخ بکشم!ً

***

امروز رفته بودم دانشگاه که یکی از دوستامو ببینم

بعد کلآ دانشگاهو تعطیل کرده بودن که ببرنشون ت_ظا_هرات در اعتراض به ت_ظا_هرات روز عاشورا!!!

بعد هیچکس نمیخواس بره اما مجبورشون کردن همشون جمع شده بودن اع-تراض میکردن

بعد شاگرده به استادش می گفت ما خودمون همه بچه های خوابگاهو و دانشگاهو جمع کردیم رفتیم ت-ظاهرات کلی اشک-آور خوردیم

استاده:ما خودمونم هممون با-توم خوردیم اون جا ولی برای باز موندن اینجا مجبوریم اینکارو کنیم!

پ ن: بلندگوی دانشگاه: بشتابید ا س ل ا م در خ ط ر است!!!!

دست آخر همه دستاشونو وی کردن تا همینجوری برن!میدونم یه جا مجبوری میشن دستاشونو بیارن پایین ولی اینجوریم اعتقادشونو نمیتونن بگیرن!

پ ن:فیل-تر نشویم حالا یه وقت !!!!!

پ ن:هنوز که نشدیم.خوشال نشید الکی!!!!

نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 15:48 توسط مریم| |

 

این روزا خیلی کسل کننده بود برام چون مریض بودم و نصف صورتمم به خاطر دندونم باد کرده جایی

نمی رم

بعد از تو تختمم که بلند می شم میرم تو سالن جیغ مامانم در میاد که برو استراحت کن !!

فک کنم وقتی کامل خوب شم و از شر همه مرضام خلاص شم کمرم خشک شه دیگه!

بعد بدترین چیزش قرص خوردناشه من از بچگی قرص از گلوم رد نمی شد 

 یه استامینوفنو بابام ۴تیکه می کرد تا تو گلوم گیر نکنه الان بی اغراق روزی ۷تا قرص و کپسول

می خورم!معدم نپُکه خوبه!

***

کل هفته رو منتظر بودم تا ۵شنبه شه

فقط واسه اینکه همسر یا دردسر ببینم فکر کن چقد روزای من گوهر بارن این روزا

ولی ۵شنبه رو دوس داشتم از ۸صبح تا ۱ شب جلو tvپلک نزدما!با اینکه دیده بودمش اونم ۲بار!

نمی دونم چرا اینقدر عاشق این فیلم و کارکتر آنا شدم!

مطمینم اگه دوباره شنبه از اول بذاره دوباره می شینم با خرذوقی تمام نگاه میکنم!

حالا من کتاب درسیامم که بار دوم میخونم حالم بد میشه!

یعنی کلآ فیلمی رو ۲بار نگاه نمیکنم!

اما عاااااااااشق این فیلمم!

***

از مطمینم من هم نخندین

اگه فکر میکنین حاضرم همه کلیدا رو امتحان کنم تا ی همزه دار پیدا کنم سخت در اشتباهیید!

***

وقتی مریض میشم و همه اینقدر هوامو دارن یه جورایی خوشحال میشم که خانواده و دوستایی به این گلی دارم خدایا مواظب همشون باش:|

***

از حال و هوای محرم امسال هیچی نفهمیدم جز مشکی پوشیدنش و نذری فامیل هیچی نصیبم نشد خیلی ناراحتم واسه این که این روزا رو از دست میدم

***

سر یه دوراهیم !بد جور!

نه جرات می کنم پامو تو این راه بذارم نه تو اون راه

واسه همین کلی وقته سر همون دوراهیه تخت نشستم!

از سر جامم یه اینچم تکون نمی خورم

***

همین دیگه!نمی خوام غر بزنید پستم بلنده:|

 

نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 14:59 توسط مریم| |

یعنی این روزا حس یه آدم گناهکارو دارم که داره تقاص گناهاشو تو همین دنیا پس میده!

شنیدین می گن طرف دنیاش شده مثل عاقبت یزید؟

الان حکایت منه!یعنی الان 5شب آرزوی یه خواب درست دارم و 3روزه آرزوی یه لقمه غذا که بتونم بجوم بدم تو معدم رو!

الان بیرون رفتن من دقیقا شده رفتن از مطب فلان دکتر به مطب بهمان دکتر و رفتن از این بیمارستان به اون بیمارستان!

یعنی خاطرات این روزام جز دکتر رفتن نیست!

از بدترین تجربه های زندگیم که دیروز به کسبش نایِل شدم عصب کشی دندون بود که البته یه مرحلش انجام شده و دارم هنوز!

گوشم غده در آورده نه عفونته نه چیزی!عشقی غده در اومده توش!چشامم که هنووزم داره اذیت می کنه و تاره و حساس! 

خالم اینا رو فهمیده میگه استرس داری؟عاشق شدی؟زیاد به کسی فکر می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه اگه اینا عوارض دوست داشتن باشه که  می خوام که کلهم عشقی تو دنیا نباشه!

یعنی دیگه حرفم نمی تونم بزنم!فک کن!دیروز صبح دوستم هی مسیج میداد بهم بعد من سختم بود با این چشام هی زووم کنم رو گوشی و جواب بدم بهش زنگ زدم می گم چشم مسیج دادن ندارم و اینطوری شده و اینا......!

بعد امروز  زنگ زده گوشیم گوشی و دادم مامان که بهش بگه عصب کشی کردم و نمی تونم حرف بزنم!

فک کن روز به روز پیشرفت می کنم در مورد وسایل ارتباطی!الان فقط می تونم تایپ کنم !!

شدم یه چیزی تو مایه های کارکتر مرسدس تو فیلم ویکتوریا که قهره!فقط من هنوز دفترچه ندارم

شاید زیادی قدر نشناس بودم واسه سلامتیم و دارم الان تقاصشو پس میدم!اونم همه مرضی با هم!

بی خیال نمی خوام ناشکری کنم  با همین وضعم شکر!

***

دلم می خواد وضو بگیرم یه رکعت نماز بخونم اما انگار سعادتشو گرفتن ازم!خیلی به خدا احتیاج دارم و چون این همه  دور بودم ازش شاید الان ازم دوری می کنه!و اینقدر دور و بی خیال بودم که حتی نمی تونم گلایه کنم از این موضوع!

***

جواب نظر سنجی و از طرف خودم قرار بود تو این پست بدم اما الان اگه بخوام راجع بهش بگم فقط می تونم بگم:

دندون درد نکشیدی که عاشقی از یادت بره!

اما اگه بخوام یه نظری داده باشم به نظر من تو زندگی هر آدمی یکی هست که راجع به اون گزینه ی 2صدق میکنه و در موارد کلی و جز یه عشق خاص که فکر نمی کنم بیشتر از یه بار واسه هر کسی پیش بیاد گزینه 1درسته!

اما در همون مورد خاصم با اینکه فراموش نمی کنی و همه چیزا که با هم خاطره داشتین حستو برات زنده می کنه بلاخره جریان زندگی اینقدر تو دست انداز میندازتت که گاهی بی اینکه فراموش شه یه گوشه ذهنت بین دغدغه هات گم می شه!

نمی دونم شایدم اشتباهه!اما نظر شخصیمه دیگه

***

یلدای امسال جای هندونه شاید آب هندنه نصیبم شه!

ولی یلدای شما مبارک محرمه و صفای هر سالو نداره اما یلداس و احترام خودشو داره به هر حال 

نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 12:26 توسط مریم| |

قبل از پست نوشت:یعنی الان نمی بینم چی دارم می نویسما!

هرگونه اشتباهی شد رو حساب نادونی و بی سوادی من نذارین!

 

اول یه چیزی بگم روحیه خودم شاد شه بعد می حرفم

من امتحان 3شنبه قبول شدم!یعنی الان می فکرم بهش باز خوشحال می شم!

دم هر کی دعا کرد گررررررررم!

***

بعد اینکه شما که دعاتوون گیراس واسه چشای منم دعا کنید دیگه!

آخه می دونید من دوشنبه رفتم بیرون بعد که اومدم خونه چشام سرخ شد و یه کمی هم ورم کرد و شروع کرد اشک اومدن!

نه اینکه من گریه کنما!اشک از چشام می یومد!نه اینکه از ناراحتیا! یعنی همینجوری الکی اشک می ریختم با دلی شاد!

بعد دیگه یه کم با همون وضعیت رفتم واسه سه شنبه درس خوندم و اینا بعد همینطوریم اشکه میومد!

دیگه بی خیال شدم رفتم خوابیدم

بعد سه شنبه که بیدار شدم چشام باد کرده!قرمز!پر پف!یعنی وحشتناک!بعد تارم میدیدم تازه !می خواسم نرم امتحان که دیدم باید برم.

بعد رفتم قبول شدم و الاااااان باز خوشحالیدم

 دیگه دیدم خوب نشدم باز اومدم خوابیدم بعد همه مدتم سعی می کردم کسی نبینتم نگران نشه تا خودش خوب شه!

دیگه امروز باباهه اومد خونه اومد ببینتم که همین که اومد تواتاق این شکلی شد!!!!

بعد دیگه هر چی گفتم چیزیم نیست و خوبم و اینا خودش رفت پالتومو برداشت داد دستم گفت اگه الان نیای دیگه نه من نه تو!

بعد تا رفتیم دکتر دکتره اول از همه به بابام گفت اصلا بهش نزدیک نشین و فاصله بگیرید!

بعد کلی دستگاه کرد تو چشمو ازمایش کرد و اینا گفت عفونت حاد و واگیردار چشم دارم!

دوره نقاهتشم حداقل 2هفتس!یعنی2هفته من این شکلی می مونم!!!!!!!!

یعنی مدیونین فک کنین من با این وضعیت حاضرم پامو از خونه بذارم بیرون!تازه امروزم همش با عینک آفتابی  بودم!

دیگه همون سرما خوردگی لعن*تی هم هنوز باهامه!

یعنی الان 1متر با مانیتورت فاصله بگیر!

داداشیه هم که از وقتی سرما خوردم باکتری صدام می کنه کلی حال می کنم با اسمم!

***

خودت چقد حرف می زنی!

بیرون که  نمی تونم برم  بیکارم!

تازه اینکه من کلی دوستای نتیمو دوست دارم!

ماچتون نمی کنم واسه اینه مریض نشین!

***

یه چیزه دیگه دقت کردین الان یه مدتیه نوشته های من آدم مجهول پستامو نداره!؟؟؟؟؟

فکر می کردم خیلی سخت باشه!هستا! نمی شه انکار کرد!ولی یه چیزایی آرومم میکنه!

این که من کم نذاشتم!این که بااینکه به قسمت اعتقاد ندارم می دونم صلاح و شایدم قسمت این بود!

اینکه تا لحظه ی آخر همدیگرو دوست داشتیم...

اینکه خیلی وقته اینقدر تو فکر مجهول پستامو دردای مشترک بودم که خودمو به کلی فراموش کرده بودم

این یه فرصیتیه که دوباره یه کم به مریم خودم فکر کنم و کم کاری هامو واسه مریم جبران کنم!

و اینکه  اعتقاد دارم!سخته گفتنش!اما این دوری شاید فرصتی باشه که بفهمیم حس واقعیمون چی بوده اینکه ببینم این دوری چقدر حتی حس خودمو تغییر میده!

نمی دونم! اما ناراحت نیستم

هرچند راه برگشتو کامل نبستیم...اما...

یه نظر سنجی:اینو جواب بدین حتمآ.با کدومش موافقین؟؟؟؟؟؟؟

      ۱-از دل برود هر آنکه از دیده برفت

      2-خودت رفتی ولی عشقت نرفته من عاشقتر شدم هفته به هفته

گزینه ی مورد نظرتونو تو قسمت نظرات بذارین 1 یا 2 بزارینم کافیه!

چشمام درد می کنه وگرنه بازم می نوشتم!بیکارم خب!خیلی مواظب خودتون باشین واقعا سلامتی خیلی نعمت بزرگیه اما تا یه مریضی سراغمون نیاد نمی تونیم قدرشو بدونیم حداقل خود من که اینجوریم!همیشه یادم می ره تو داشته هام سلامتیمو به یاد بیارم و از خدا به خاطرش تشکر کنم.خدایا ببخش منو و دوباره نعمت سلامتیو بهم بده

پ ن:دوستای گلم بهتون سر می زنم اما ببخشید اگه کامنت نذاشتم یکی دو روزه دیگه جبران می کنم الان واقعا دیدن و نوشتن چشمامو اذیت می کنه

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 9:32 توسط مریم| |

روز تولدم به داداشیه می گم کیک چطوری سفارش دادی میگه گفتم عکستو بزنن روش

بعد من همینجوری تو فکر بودم عکس خوب داره ازم یا نه و از موبایلش انتخاب می کنه واینا...

بعد شب اومده می بینم  عکسه این الاغه هست تو کارتون poohکه به دمش پاپیون صورتی زده , رو کیکه!!!

کلی خندیدیم

عکس خودم رو کیکه بود اینقد خر ذوق نمی شدم!

جای بابا خیلی خالی بود .......

***

باباهه زنگ زده می گه کادو امسالتو خودت انتخاب کن

می گم چند روز ببرم دبی(سفر قبلیم کادو بود البته)

می گه چیزی نداره اونجا دیگه!

می گم می خوام برم یه جایی که موهامو به دست باد بسپارم..!!!

می گه نه که شماها تو همین مملکتش بیشتر از 2 دقیقه روسری رو سرتون میمونه!

قرار شدیه جای دیگه بریم که نسیم هم بوزد:))

فک کن بس که این روزا بهم گیر دادن چه نقشه های پلیدی میاد تو سرم!!!فرار از.....؟!؟

***

یه cd رپ جدید گرفتم بعد از هر 10تا خواننده 8تاشون صدای ساسی میدن!!!

بعد شعراشونم که دیگه اصلآ انگار نشستن ببینن ساسی چی می خونه 2تا کلمشو بالا پایین کنن

بعد آهنگاشونم که همش شعرو آهنگای سا...سی ما...نکن رو تو ذهن تداعی می کنه!

همه زدن تریپ سا...سی اصلآ!

بعد هی آهنگdiss mankan هم میسازن نامردا!!!!

***

خب چرا چپکی نگام می کنین!؟

من شعرای سا...سی مانکنو دوس می دارم!

قشنگ چرت می خونه!

***

عصبی شدم این چند روزه

زود از کوره در می رم ...

نمی دونم چه مرگم شده باز

اما تحمل خیلی صداها رو ندارم!

باز هاپو شدم...

این سرما خوردگی مسخره هم دست از سرم بر نمی داره........

***

وقتی مامان با همه دلخوریاش از من نصفه شب میاد بالا سرم

 پتو رو روم صاف میکنه , دسش رو به عنوان دماسنج رو پیشونیم می ذاره و قرص واسم میاره و تا صبح چند بار میاد تو اتاقم تا ببینه تبم بند اومده یا نه از خودم خجالت می کشم...

خدایا بهم اینقدر عشق بده که بتونم محبتاشونو جبران کنم...

***

 

دیگه اینکه یه استرس تو دلمه!

یه امتحان دارم که  واسم خیلی مهمه دعا کنید برام!

فک کن منی که تو کنکورم نفهمیدم استرس چیه استرس دارم!

یه جمله یه جایی خونده بودم که هر وقت هر جا یادم میاد انگار پشتم محکم می شه!

"خداوند پشتیبان من است و ترس در او راه ندارد"

هرچند خجالت می کشم که ازت خواهشی کنم

ولی خدا خودت کمکم کن!

***

همینا دیگه دنبال چی می گردی اینجا؟؟؟؟

تموم شد!!!

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 16:16 توسط مریم| |

بادا بادا بادا تولدم مبارک....

شاد شاد شادا تولدم مبارک

خانم تولدت مبارک

مریم تولدت مبارک!

نای نای نانا نانا نانای نای

خب تولدمه خوشحالم مگه چیه؟

***

 راسی من برگشتم!

خوش گذشت!مخصوصا کنار دریا,قلیون,محسن یگانه !

دلم می خواست اینجا دریا داشت هی می رفتم زل می زدم بهش دود قلیون می دادم بیرون!

حیف که نداره!

***

هر کی شمال نبود کیش بود!

خیلی شلوغ بود اما بازم قشنگ و پر آرامش!

یکی بود می گفت کیش با بقیه ایران فرق می کنه ها!اما اینجا هم از اون خواهر برادرای گرامی هست که هی میگن شالتو بیار جلو,شلوارت کوتاس مانتوت رنگش جیغه و .....

اونجا هم از این ضدحال ها داشت!

منم که  هر چی اینجا از ترس حراست و گشت نمی پوشیدم بردم که بی استفاده نمونن!

مگه قبلآ نمی گفتن جزیره آزاد.........؟؟؟؟؟

***

دقت کردین اسم وبلاگمو عوض کردم؟؟؟

صدای فاصله رو دوست داشتم اما یه جور غم داشت یه جوری یادآوری خاطره بود !

نمی دونم

اما همیشه عشق و حسم به این بیت سهراب ناب و دست نخورده می مونه....

"و عشق صدای فاصله هاست فاصله هایی که غرق ابهامند"

اما دیگه فکر وصل و فراق و عشق و تو ذهنم زیاد نمی خوام با خودم یدک بکشم

آرومتر از همیشه هستم و توکلم از همیشه بیشتره!

بعدم یه تنوع واسه تولدم لازم بود!

***

من یه عادت دارم که دوست دارم تولدمو ساعت00:00تبریک بگن!

یعنی تا روز تولدم شد!

فکر نمی کردم دیگه کسی این خورده علاقه های منو یادش باشه

اما دیشب فهمیدم خیلی دوستا دارم که با همه بی توجهی های من هنوز هستن و براشون مهم بوده که نفر اول یا دوم باشن که ساعت00:00بهم تبریک می گن بابت این موضوع خیلی خوشحالم!

***

بابا سفره دوست داشتم روز تولدم پیشم بود تا تا هی بره بیاد بگه بهت گفتم تولدت مبارک؟

تلفن زد اما بودنش یه چیز دیگس!

***

همین دیگه!

تولدمو تبریک بگین خب!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 9:57 توسط مریم| |

من به وضوح دیدم که قشنگترین حس زندگی عشقه!

وقتی دیشب دوباره طعم بودنتو چشیدم

وقتی عشقتو به وضوح بهم نشون دادی...

مرسی که بودی حتی به همون کمی!

****

من خیلی چیزای با ارزش گذشتم برات

مثل عشقمو غرورم...

اما می دونم بایداز  با ارزش ترین چیزی که دارم بگذرم برات!

از تو!به خاطر خودت!

فقط دارم دست دست می کنم و طولش می دم

می دونم آخرش مجبورم!

***

دیشب یه خواب دیدم بعد صبح که رفتم دنبال تعبیرش نوشته بود به کراهت سفری روی!

فردا می رم کیش!

حوصلشو ندارم اما امیدوارم روحیمو عوض کنه!

یه چند روزی نیستم!

حالا چقدرم که بودو نبودم مهمه اینجا

***

عیدتون پیشاپیش مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 12:44 توسط مریم| |

کی گفته دل به دل راه داره؟؟؟؟؟؟

به نظر من که این جمله دروغ محضه!!!!

دوست داره و نمی خوایش!

دوسش داری و نداریش!

الان دل کی به دل کی راه داره؟؟؟؟!!!

***

این روزا وجودم یخ بسته!

کاش ضد یخ کاسپین یخ دلم آب می کرد!

***

دلم برات تنگ شده!

سعی می کنم ازت متنفر باشم!

سعی می کنم نبخشمت!

اما دلم .....!

مرده شور دلمو ببرن کلأ!!!!

***

دلم می خواست  زیر بارون راه برم و رفتم!

یادم نبود سرما خوردنش مصیبته!

***

هر شب صدات تو گوشمه

تو که نیسی تا ببینی........!

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 16:53 توسط مریم| |

اقایی مذکور در پارتی چند پست قبل ما انگاری دست بر دار نیست!

شماره ی منزل ما را از اشنایان مشترک در پارتی یافته و داده دست مادر محترمشان که زنگ بزند و قرار خواستگاری بگذارد!!

این خانومه زنگ زده مادر خانمیه ما و گفته پسرم عاشق ملاحت و نجابت دخترتان شده!

بعد هی من می رفتم لباسم را متر می کردم می دیدم متراژش به نجابت و این حرفا نمی خورد بعد هم کلاً   xپارتی که به جای آب مشر.و.ب سرو می شود و جای استامینوفن شیشه می دادند جایی نیست که آدم نجابت کسی چشمش را بگیرد !

تعجب نوشت1: آخر من در روضه های شمسی خانم هم شرکت می کردم اینقدر نجابتم نمی درخشید!

شاید هم چون تماس نگرفتم فکر کرده خیلی نجیبم!

شاید هم چون با برادرم بودم!

مادرم می گوید نجابت یک چیز ذاتی است اما نمی دانم این آقا ذات مرا از کجا دیده!

 یک نگرش از آینده!

بچه ی من و آقایی:بابا ,تو و مامان از کجا همدیگه رو می شناختید!؟

آقایی:در یک نصفه شب پاییزی در یک پارتی بودم همانطور که شاد و شنگول می رقصیدم نجابت( احتمالا اسمم را بعد از ازدواج به این نام تغییر می دهد!)را دیدم که او هم دارد شنگول می رقصد همان ثانیه نجابتش چشمم را کور کرد و رفتم جلواش ایستادم در چشمانش زل زدم و با او رقصیدم!

و این گونه بود که من عاشق نجابتِ (حیایِ)نجابت(نام من)شدم!

تذکر :اجازه ی خواستگاری صادر نخواهد شد من که بلد نیستم چایی تعارف کنم!

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 18:39 توسط مریم| |

هندس فری و با فشار تو گوشم فشار میدم و صداشو تا جایی که می شه بالا می برم

"شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم"

همونطور که به تاریکی زل زدم بلند می زنم زیر گریه!

از حرکت ناخود آگاه خودم تعجب می کنم

 این بار می خندم!

یعنی من دیونم یا دیونتم؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 18:59 توسط مریم| |

یادمه توی زیست اول دبیرستانمون یه نقاشیه نیم رخ از یه پیرمرد بود که گلوش باد کرده بود مثل اینکه یه گلوله زیرش باشه, از گلوش زده بود بیرون

بعد راجع به عکس توضیح داده بود که طرف دچار بیماری گواترِ و به علت کمبود ید اینجوری شده!

الان که حس می کنم یه چیزی توی گلوی من مثل همون گلوله بالا پایین می ره می گم نکنه طرف کمبود ید نداشته و مثل من بغض گلوشو گرفته بود و اینا ازش سو استفاده کردند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از وقتی صداتو شنیدم از وقتی با هم حرف زدیم.....دعوا کردیم,خاطره ورق زدیم,با همه غروری که هر دومون داشتیم و خواستیم خودمون بی خیال نشون بدیم و نشد,از وقتی دوباره یاد این فاصله ی پر نشدنی بینمون افتادم....گواتر بغض گرفتم!

کاش تو کتاب زیستمون یه راه حلی هم واسه این بود!!

چرا تا میام بی خیال شم یه جا سر و کلت پیدا میشه و اتیشم می زنی و میری؟!

دیگه چیزی ازم نمونده که بخوای بسوزونی,راحتم بذار!!!

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 13:16 توسط مریم| |

در این روزها برای فرار از افسردگی و غم و غصه های وجودیمان و در راستای رسیدن به شادی ما از هیچ گونه کوششی فروگذار نمی کنیم

از گوش دادن به سی دی های کمدی گرفته تا خریدو آرایشگاه و تغییر دکوراسیون و تعویض وسایل  گرفته تا رفتن به

 پا.ر.تی های آنچنانی

فقط می خواهم دلم الکی هم که شده خوش باشد!

به همین منظور دعوت یکی از دوستان خانوادگی که من و برادر گرامی را دعوت کرده بود قبول کردیم و تیپ آنچنانی زدیم و رفتیم

جشن اینها از سا عت10شب شروع می شد تا پاسی از صبح!(ما 4 آمدیم و هنوز مجلس به پا بود ...)

دوستان قدیمی زیادی را دیدیم و بس گفتیم و خندیدم و دنسیدیم!

از همان اول هم که رفتیم چشم یک اقای محترمی به صورت بد جور ما را گرفت ...

اما پارتی رفتن ما یک چیز بود و با برادر رفتنن یک چیز دیگر ...

این آقا از اول جشن هی می امد و بغل دست ما می نشست از انجا هم که برای 150تا آدم 20تا صندلی هم نبود(به گفته ی دوستمان پا.ر.تی اس دیگر!) بس دوستانه هم می نشستیم و بسی با ایشان صحبت  کردیم و کمی ما رو با خودشان آشنا کردند

اما تا می آمد این بحث گل بیاندازد برادری هم می امد و می نشست بغل دست ما

اقاهه:

برادر من:

من:

ولی در رقصها بس که شیر تو شیر بود هر چی ما سرمان می چرخید این آقاهه در جلوی ما بود و

 من همچنان:

بعد تا او دور میزد یکی از دوستان یا برادری جلوی ما نی نای نای می کرد و

 بعد تا آنها سر می گرداندند این آقایی و ما:

خلاصه که با رقص های حرفه ای همدیگر هم کلی آشنا شدیم

اما وقتی با برادری پارتی می روی رقصیدن و حرف زدن یک چیز است و شماره دادن آقاهه به ما یک چیز دیگر

بی زبان روانی شد تا این شماره اش را به دست ما رساندو با کلی اصرار و خواهش که حتما تماس بگیریدو منتظرم نگذارو و ما هم اصلا به روی خود نیاورده وشماره را گمش هم کردیم ولی بسیار به ما خوش گذشت.

پ ن1:پا.ر.تی می خواهی بروی با برادرت نرو!حالا ما که رفتیم خوش هم گذشت اما دهن مردم آسفالت می شود!

پ ن 2:می خواهی افسردگی از سرت بپرد بیخود دست و پا نزن و بگرد دوستن پا.ر.تی گیرت را پیدا کن!!

پ ن ویژه: اما من اکنون افسرده نیستم و نمی خواهم باشم!!!

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 16:31 توسط مریم| |

من از سریال ویکتوریا به شدت بدم میاد

اما اون صحنه ای که انریکه ,ماریانا رو برد نمایشگاهِ ماشینو, یه ما شین براش واسه تولدش خرید چند روزه بهم فاز مثبت می ده!!:))))))))

یعنی می شه ماه دیگه واسه تولدم بابای منم ببرتم یه نمایشگاهِ ماشین و یه ویتارایی سا نتافه ای یه الاغ شاسی بلندی واسه من بخره؟؟؟

بعدش حاضرم خودم واسه بابام 3تا زن بگیرم چه خواسته با زنش شام بخورم:))

فیلم ویکتوریا در کل فیلم خارج از منطقیه اما اون صحنه ای که ویکتوریا داشت از عصبانیت می مرد چون شوهرش واسه دختراش خونه و ماشین خریده بود یه جور دیگه ای خارج از منطق بود:))))

***

این روزا حالم دست خودمه نمی ذارم حالم بد شه

هرجوری که شده می خوام خوب باشم!

حتی اگه شده به قیمت چندین ساعت گشتن بی هدف توی مجتمع خریدا و هدر دادن همه پولم واسه چیزایی که اصلا به دردم نمی خوره باشه!

با این منطق که ویکتوریا قید همه زندگیشو زد تا خوش باشه!!!!

***

برای اولین بار تو زندگیم یه ساعت برنده شدم!:)))

ساعته چیز قابل استفاده ای نیست

اما اولین بار تو یه قرعه کشی به حساب اومدم...

دیگه داشتم از شانسم نا امید میشدم!:))))

***

خرید کردن خیلی بهم ارامش می ده و برام فراموشی میاره

مخصوصا وقتی بی حساب از هر چی خوشم میاد فقط می خرم

اما وقتی دیدم با پولی که واسه اون اشغالا دادم می تونستم یه نیم ست طلای مارک ور ساچی و بخرم یه کم به عقل خودم شک کردم

اما ویکتوریا قید همه ز................:))))))

حرف دیگه ای ندارم فعلا

 

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 11:24 توسط مریم| |

من یه عادت بد دارم که همه کارا رو نصفه ول می کنم و خیلی کم پیش میاد کاریو که شروع کردم تا اخر انجام بدم

الان دارم یه کاریو که خیلی وقته نیمه تموم گذاشته بودم تموووم می کنم

واااااای خیلی حال می ده ......کلی ذوق خودمو دارم می کنم!!

***

رفتم کوهنوردی کردم

تا نوک قله رفتم

اینقر خوشحال بودم فک کردم اورست فتح کردم

این جوو بد چیزیه جدیا!!!

 

***

یه چیزی فهمیدم!

لذت خواب تا ظهر یه چیزیه لذت سحر خیزی یه چیز دیگه!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 17:34 توسط مریم| |


Design By : Night Skin